تبليغاتX
دفتر خاطرات

دفتر خاطرات

تلاش برای رسیدن به آرزوها

بالاخره امروز تصمیم گرفتم دستی ببرم در وبلاگ عزیزم که مدتهاست انگار خاک گرفته !

امسال عید برای من جز یکی از آرومترین و قشنگترین عیدها بود ، یک سفر کوچولو رفتیم ولی خیلی خوب و آروم بود و من کلی احساس خوب و آرامش درونی داشتم.خدا رو صد هزار مرتبه شکر.

امتحان ایلتسم هم که قبل عید داده بودم و شکر خدا 6.5 شدم چون برای اپلای لیسانس من همین رو می خوام می دونید که من نمی تونم برای مستر اپلای کنم چون معدل لیسانس ایرانم شاهکاریه در نوع خودش و اصلا همین باعث شد که من مهاجرت اقدام کنم و نرم دنبال ویزای تحصیلی و بازهم خدا رو هزار مرتبه شاکرم که نمره ام 6.5 شد و یک باری رو از رو دوش من برداشت .

من برای دانشگاه مک گیل هم اپلای کرده بودم به خیال اینکه تا آخر مرداد کانادام !! یکی از شاخه های مدیریت بیزینس پذیرش نگرفتم که البته پذیرش می گرفتم هم تا سپتامبر خبری از ویزا نیست ! بهشون یک ایمیل زدم که چرا ردم کردین برام دلیل بیارین اونهام یک جواب دادن که شما qualify بودین ولی حجم تعداد تقاضا و زمان کم نمی ذاره فایلتون رو دوباره برسی کنیم ( من یک روز بعد از تمومی deadline اپلای کردم )!!!!در طول این مدت جز مدرک دانشگاه هیچی از من نخواستن یعنی فکر کنم حتی فایلمو نگاهم نکردن !!!!

واقعا دارم حس می کنم در آمریکای شمالی برای اینکه جا بیفتی خیلی سخته باید خیلی زحمت بکشی و خیلییییی qualify باشی برای به دست آوردن موقعیت خوب.

و پذیرش نشدن منو به این فکر انداخت که برم و سرتیفیکیت بین المللی بگیرم برای کار بهتر جای اینکه وقت بذارم و بخوام درس دانشگاهی بخونم و از اونجایی که من عاشققققق مدیریت  هستم  می خوام برای گرفتن مدرک PMP اقدام کنم و امیدوارم بتونم بگیرمش چون فکر می کنم کار سختیه و البته با هزینه بالا. واسه همین رفتم یک موسسه خوب دوره کامل PMP  رو اسم نوشتم و منتظر شروع کلاسهام ، هرچند که خودمم الان دارم منابع انگلیسیشو می خونم و کلی هم ازش لذت می برم.

در انتها در راستای جابجایی سفارت کانادا در ایران به آنکارا و احتمال اینکه کارهامون بازهمممم طولانی تر بشه ،جدااااا وایسین زندگی کنین کاری که خیلی از ماها نکردیم،یعنی فکر کنین کانادا یک گوشه ای از این زندگی هست .هر چند زندگی خیلی از ماها تحت تاثیر این حادثه ،واقعاااااا باید اسمشو  حادثه گذاشت،قرار گرفته.

امیدوارم هرکی هرجا هست و تو هر مسیری درونش پر از آرامش باشه.یعنی تو قلبش جریان شادی و آرامش لبریز باشه.

پینوشت:اگر لطف کنید و این پتیشن که دوستمون در وبلاگ شب مهاجر درست کرده رو امضا کنید ، قطعا برا هممون خوبه. لینک اعتراض

 

نوشته شده در سه شنبه 26 اردیبهشت1391ساعت 21:15 توسط ستاره|

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر الیل و النهار حول حالنا الی احسن الحال


دوستای خوبم سلام

سال نو رو به همتون  تبریک می گم.امیدوارم سال شاد و آرومی پیش روی ههممون باشه.



نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند1390ساعت 20:30 توسط ستاره|

دوستان لطفا همتون برید سلام کبک رو بخونید و خواهشا عمل کنید قطعا و مطمئنا به نفع همه هست. من خودم عین همین نامه رو با شماره فایل نامبر و اسمم فکس کردم.به لینک زیر مراجعه کنید.

از چی بنویسم



نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 8:17 توسط ستاره

امروز کار خاصی ندارم سر کار واسه همین دارم این پست رو می نویسم.

سوپیشنه ام رو دستی گرفتم یک ذره دوندگی داشت ولی ارزشش رو داست و دادم ترجمه ، مدارکم رو اماده کردم و الان منتظرم ارامکس بیاد تحویل بگیره و به امید خدا بفرستم بره.

رییسم خیلی باهام همکاری کرد،خیلی راحت بهم مرخصی داد و شرایطم رو درک کرد،کلا فهمیده رفتنی هستم مهربون شده !!!!!،دیروز هم بهم گفت تو مدیریت قوی هستی برو کانادا مدیریت پروژه بخون و کلی کتابهای PMP رو بهم داد ، من قبلا دلم می خواست اینو بخونم ولی با مشورتهایی که کردم منصزف شدم و معماری هم که خیلی دوسش دارم کنسله چون تو کانادا کاربردی نداره،می خوام شیمی یا MBA  بخونم همه شیمی رو خیلی پیشهاد می دن چون بازار کار خوبی داره منم شیمی رو دوست دارم ولی مهندسی شیمی رو نه مثل اینکه گرایش environment تو مهندسی شیمی خوبه ، MBA  هم خوبه و البته جاه طلبی روح منو پر می کنه.فعلا که دارم ایلتس آکادمیک ثبت نام می کنم و بعدم یک امتحان فرانسه بدم.می خوام با دست پر برم ، نرم اونجا دور خودم بگردم ، دنبال کتابهای GMAT  هم رفتم تو انقلاب کتابهاش هست ولی اول این دوتا امتحان انگلیسی و فرانسه رو بدم تا بعد ببینم وقت میشه GMAT بخونم.

من کلا باید برنامه ریزی داشته باشم بدون برنامه ریزی خل میشم،.برام خیلییی دعا کنین و انرژی بفرستین ، در من شوق موفق شدن و درست زندگی کردن بسیار هست،دوست دارم موفق و آروم باشم تا بتونم برا بقیه هم مفید باشم.این اعتقادمه هر چی ادمها موفق تر و آرومترن و خواسته هاشون برآورده میشه،عقده هاشون کمتره و می تونن برا بقیه هم بیشتر مفید باشن.

خدایا با همه فلبم دعا می کنم که همه به خواسته هاشون برسن و من هم زندگیم تو اون مسیری که می خوام پیش بره.آمین

پینوشت:یک چیزی رو دارم می بینم و می فهمم ، هر جا که بری زندگی یک سری مشکلات داره، البته کم و زیادش فرق می کنه،شمال یک جور،تهران یک حور،کانادام برم یک حور دیگه خواهد بود،پس باید یاد گرفت زندگی کرد،تلاش کرد و همیشه امید داشت.پس الهی به امید تو

نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 10:52 توسط ستاره|

یروز صبح رسیدم تا سر کار یکی از دوستام اس ام اس زد که آپ دیت تو اومده گفتم مگه مال مارچ شروع شده گفت از دیشب گقتم ا نه مال من خبری نیست، همون لحظه یک ایمیل پی گیری زدم به سوریه.دیگه تا غروب چشمم به جی میل ام خشک شد.دیدم خبری نیست از شب دلشوره اومد سراغم که چی شده ...شبم بد خوابیدم .صبح ولی تصمیم گرفتم برم دنبال سو پیشینه واسه همین با استرس و دلشوره رفتم سراغ این کارها و انجامشون دادم و مرتب هم به موبایلم نگاه می کردم که ایمیل نیومد می دیدم نه خبری نیست ، بعد تصمیم گرفتم رفتم بک کافی نت یک فکس فرستادم برا سوریه که از وضعیت پرونده ام خبر بگیرم ، حالا داشتم از دلشوره میمیردم و چشمم هی رو موبایلم بود که خبری از ایمیلم بشه.تا ظهر دیدم خبری نیست دلشوره دیگه به اوجش داشت می رسید واقعا داشت بهم فشار می اومد...اومدم خونه گفتم یک زنگ به سوریه بزنم تا اومدم کد سوریه رو گرفتم دیدم موبایلم یک دینگ کرد باز کردم دیدم بعععععله ایمیل آپ دیت اومده.انقدرررر خوشحال شدم که نگووووو . به مامانم زنگ زدم انقدرررر طفلی خوشحال شد که نگوووو طفلی خیلییی گریه کرد،بابام هم زنگ زد اونم تلاش کرد جلو اشکشو بگیره ولی صداش گریه داشت،از خدا که پنهون نیست از شمام پنهون نمی کنم خودمم کلیییی اشک شوق ریختم، داداشام ،خانم داداشم،عموم زن عموم،ژانت ، معلم یوگام و کلی دوستای دیگه ام تبریک گفتن و من خیلیییی حس خوبی گرفتم ، دیگه واقعا تحت فشار روحی بودم امروز یک روح تاره در من دمیده شد.

26 آذر یعنی شنبه تولدمه ، سفارت کانادا شرمنده کرد اولین کادو رو برام فرستاد.

با همه قلبم دعا می کنم بقیه اش هم خوب پیش بره،دیگه انقدر خون ما رو نو شیشه  کردن که یک آپ دیت این همه به آدم انرژی میده.

خدایا لطفا بقیه اش هم خوب و سریع پیش بره.

و خوشحالم دوستا و آدمهای خوبی دورم بودن که این مدت حالم رو میدین برام دعا می کردن و انرژی می فرستادن.

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 19:58 توسط ستاره|

 یادمه همیشه معلم یوگام می گفت زندگی مثل هواست یک روز آفتابه یک روز ابره یک روزم طوفانه اگه همیشه هوا یک شکل باشه  آدم خسته میشه زندگی منم اینطوریه خیلی بالا پایینش زیاده...

واقعا دوران بد کاری رو تو ماه دوم کارم گذروندم خیلیییی فشار تحمل کردم ، رییسم آرومتر شده یعنی به قول یکی از دوستام داره روت فشار میذاره که ازت زهر چشم بگیره!!! هر چندکه بسیاررررر آدم عصبی و هیستریکی هست ولی بالاخره قلقشو به دست آوردم و از اون طرف چون به قول خودش تو به عنوان یک junior manager داری کاری می کنی باید بتونی از پس همه کاری بر بیای  ...خلاصه اینکه دوباره آروم شدم و دوباره بعد کار MP3  ام و هدفونمه و موزیک و پیاده روی و دوباره خون زندگی در من جاری شده .واقعاااااااااا به مرز افسردگی رسیده بودم با اون همه فشار کار و اینکه بازهم امیدوارم خبرای خوشی از آپدیت و مدیکالها برسه به قول یکی از دوستام بی حرف پیش ...انقدر تو این پروسه برای بعضی از دوستان چیزای بدی دیدم و شنیدم که اصلاااااااااااااااا نمی تونم تا پام به کانادا برسه این مراحل رو باور کنم.

رفتم با یکی دوتا شرکت دیگه هم مصاحبه همچنان هم اگه بتونم کار بهتری  پیدا کنم می رم البته اینجا اگه ریپ زدنهای رییسم رو فاکتور بگیرم همه چی اکی هست ولی دوست دارم یک کار دیگه هم به صورت مشاوره ای پیدا کنم که بتونم بیشتر از زبانم استفاده کنم مثل Marketing research و امثال اینها و البته دنبال تدریس خصوصی هم هستم سوپر سر کوچه امون گفته بود چند نفر دنبال معلم برا تدریس خصوصی هستن باید برم صحبت کنم ببینم چه جوریه شرایط، باز هم فکر می کنم تلاش کردن همیشه بهترینه و حداقلش اینه که خودت از خودت راضی هستی هر چند به قول ژانت عزیزم همه تلاشها زود جواب نمیده مخصوصا برا دوستان در انتظار که نمی دونن آخر و عاقبت این جریان چی میشه .

برام دعا کنین و انرژی بفرستین ، خیلی به انرژی هاتون احتیاج دارم. 

پینوشت:یک خصلت تو خودم رو خیلییی دوست دارم و اون اینه که اگه هر دفعه زمین بخورم بازهم بلند میشم و جمعش می کنم و بازهم تلاش می کنم.همیشه و همیشه برای به دست آوردن اونچه که می خوام تا جایی که می تونم تلاش می کنم.تلاش کردن رو دوست دارم.انگار خدا هم اینو می بینه هی همه چی رو برا من پر پیچ و خم می کنه که من هی تلاش کنم!!

 

نوشته شده در سه شنبه 1 آذر1390ساعت 16:25 توسط ستاره|

سه شنبه گذشته دیگه خیلیییی ناراحت بودم رییسم صبح بازم تندی کرد و این بار یک عکس العمل خفیف نشون دادم.عصری گفت بیا حرف بزنیم و نشستیم به حرف زدن گفت روند کارتو چه جور می بینی گفتم از نظر خودم خوبه هرچند کامل نیست منم اشتباه می کنم مثل آدمهای دیگه و گفت چرا مثل اوائل نیستی گفتم من از یک چیزهایی خیلی ناراحتم و اشکام ریخت پایین ، البته نمی باست اشکام می ریخت ولی فشار روحیم زیاد بود دست خودم نبود در سکوت نشست منو نیگاه کرد و من همه حرفهامو زدم که از لحاظ روحی داره بهم فشار میاد و ...خلاصه قرار شد با طمانینه کار کنه و انقدر رو من فشار نذاره،چهارشنبه تا جمعه هم رفتم کویر نوردی با یک سری از دوستام که خیلیییی خوش گذشت  .بعد سفر مدیر اداریمون اومد باهام حرف زد به طور غیر مستقیم گفت بابا این دیوانه هست سعی کن باهاش کنار بیای...خلاصه دیدم رییسم نه تنها بهتر نشده بدتر هم شده گفته خوب یکی رو ضعیف پیدا کردم هر چی عقده و ناراحتی دارم روش خالی می کنم و اونم هیچی نمی گه و منم باز دچار تنش شدم. کلا نه با بی تفاوتی ، نه با عکس العمل نشون دادن و نه با محبت رام میشه در همه حال با عالم و آدم اینطوریه و اگر یکی رو مثلا مظلوم پیدا کنه که دیگه واویلاست.

پریروز که از کار بر می گشتم کلییییی ناراحت بودم همینطوری تو خیابون اشکام می اومد که چه غلطی کردم برگشتم تهران داشتم زندگیمو می کردم  من که اینجا کار کرده بودم می دونستم چیه شرایط...همون وقت تصمیم گرفتم با خودم که ستاره تو با یک دیوانه مانیک طرفی که هیچ گونه تعادل روحی و روانی نداره ولی یک چیزای خوبی هم داره مثل اینکه آدم پاکیه یا به هر حال زود پشیمون میشه از عصبانیتش پس نه از جدالی که درست می کنه ناراحت شو نه از محبتی که می کنه خوشحال باش ، بهش به دید یک آدم خنثی نگاه کن که تو 50 سالگی این همه مشکل داره و از اون طرف باز هم شروع کردم برای شرکتهای مختلف رزومه فرستادن اگه کار بهتر پیدا کنم می رم ، سعی می کنم تا جاییکه در روح و توانم هست باهاش کنار بیام ، من ذاتا حوصله جر و بحث و جنگ و دعوا ندارم،کلاااااا طرفدار آرامشم، حالام باید تو این شرایط آرامشم رو حفظ کنم چون هر چی ناراحت باشم انرژی خودم بیشتر از دست میره شایدم تو کانادا اگه خدا خواست ویزا دادن با شرایط بدتری مواجه شم پس بهتره به دید یک امتحان بهش نگاه کنم،سعی می کنم به دید خنثی نگاه کنم و دنبال کارم به موازاتش هستم و اینکه اگر یک روزی توانم نکشید که تو این وضعیت ادامه بدم و کار بهترم پیدا نکردم،بر میگردم شمال و اونجا همون تدریسم رو ادامه میدم تا ببینم تکلیف رفتنمون چی میشه

پیوست:به دوستانی که ایمیل اپدیت مدارک رو گرفتن تبریک می گم و امیدوارم  این جریان روند پیوسته داشته باشه نه اینکه باز قطع شه ، هرچند که وقتی یکی از دوستان بهم تلفن کرد و خبر داد حس بزرگی در من ایجاد نشد ، گفتم تا تو ایمیلم نامه مدیکال رو نبینم هیچ کدوم این جریانات برام بزرگ نیست.

و در انتها دلهاتون شاد و شاد و شاد

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 12:55 توسط ستاره|

فشار کاریم خیلیییی زیاده رییسم هم آدم پر تنش و عصبی هست در عین حال که آدم خوش قلبیه ولی خوب تنش و عصبی بودنش رو بقیه اثر می کنه ،چند دفعه باش حرف زدم معذرت خواست ولی دوباره بعد دو روز همون طوری شد ، یعنی اصلا تو کار به اندازه سر سوزنی هم نباد اشتباه باشه البیته بیشتر تنش و عصبی بودنش ماله  قضاوتها و پیش داوریهای اشتباهشه بعدم پشیمون میشه ولی اعصاب آدم حسابی خورد میشه.ایشون سالهاخارج از ایران زندگی و کار میکرده برام عجیبه که انقدر در قسمت مدیریتی ضعیفه،خودخواه،مغرور و همیشه در تلاش برای اثبات خودشه هرچند که منکر این قضیه نیستم که خیلی چیزام ازش یاد می گیرم
 
 
چند روز پیش برای چندمین بار داد و هوار راه انداخت ولی این بار جلوی بچه های دیگه و البته بازم با تفکرات اشتباهش و من فقط نگاه کردم و بعد انقدرررر این کارش بهم فشار اورد رفتم تو دستشویی یک ربع گریه کردم ،  هر چند که خودش پشیمون شد و اومد دلجویی ، امروزم دوباره همین کارو تکرار کرد , و بازهم اشکای منو در آورد و باز هم  دلجویی کرد...نمی دونم احساس می کنم می بینه من ساکت نگاش می کنم و آرومم وچیزی نمی گم می تونه فشارای کاری روزشو رو من خالی کنه و بعدم چون من سریع میگذرم(همیشه در همه شرایطی آدمها رو زود می بخشم،با یک لبخندشون ،با یک اس ام اس و سعی می کنم درکشون کنم ) به خودش اجازه این برخورد رو می ده چون اوائل اینطوری نبود انگار نمی خواست خودشو رو کنه ولی حالا دیگه خودش رو داره نشون میده،واقعا بهم استرس و تنش میده ، برا هر کاری که می خوام انجام بدم می ترسم بعدش داد و بیداد راه  بندازه و انگار دست خودش نیست ، شایدم روند برخورد من اشتباست که چیزی نمی گم

با تموم این اوصاف وقتی رو خلق خوبشه میاد با من میشینه چای گیاهی می خوره چون من عصرها از این لیوان چینی ها دارم توش چای سبز یا گیاهی می خورم و اگه شرکت باشم تو اتاقم عود روشن می کنم ،بعد انقدر ساکت و آروم میشه که نگوووو و  دوست داره من براش از یوگا و عکاسی و این چیزها حرف بزنم یا از خاطرات خودش از کشورهای مختلف میگه و خیلی جالبه خیلییی از تصمیماتی که می خواد بگیره میاد با من مشورت می کنه

امیدوارم این 3 ماهه آموزشی یه خیر بگذره چون اگه همینطور بخواد ادامه بده کم میارم،مدیر اداریم می گفت شما خیلی آرومین و این یکی از معیارای انتخابتون بود...چی بگم؟؟؟

پینوشت:محبت عده ای از آدمها قابل جبران نیست.انقدررر محبت می کنن که قاصری از جبرانش

نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 0:0 توسط ستاره|

اولین ماه کاریم امروز تموم میشه.خدا رو شکر به خیر و خوبی تمام شد هر چند که خیلی وقتها استرس داشتم که مبادا نتونم از پسش بر بیام،ولی براومدم و حالا وارد ماه دوم میشم.شرایطم stable تر شده...فکر می کنم زندگی یک جاده و بازی تو باید خوب رانندگی کنی و از مسیری که میری لذت ببری و در عین حال به انتهای مسیرم فکر کنی ، این روزها خیلی وقتها کتاب کیمیاگر پائلوکوییلو میاد جلو نظرم و تلاشی که اون پسر برای رسیدن به مقصدش داشت و در عین حال پستیها و بلندیهایی که طی میکرد.

به دوستان منتظر مدیکالم که می دونم هممون یک حال داریم و دچار ناراحتی بسیار شدیم هر کی به نوعی فقط می تونم میگم صبور باشین و سعی کنید شاد باشین ،به شخصه برای من رفتن به کانادا باری به هر جهت نبود یا مثل خیلی از کسانی که یک مصاحبه آبکی پس کردن و الان تو کانادان یا دپریشن دارن یا غر میزنن و یا شایدم راضین ، برای من رفتن یک آرزوی بزرگ و ساختن زندگی بود و هست، خیلییییی بزرگ خیلی خیلیییییی بزرگ ،ولی قسمتی از وجود من دچار چالش یا رنج عظیمییییی شد با این همه تاخیر و نتیجه نامعلوم ولی هی دارم خودم رو با شرایط تطبیق میدم و در عین حال به راههای دیگه هم فکر می کنم هرچند که تقریبا همه راهها بسته است ...بعضی اوقات انقدرررر مسیر رسیدن به آرزوهات سخت و ناهموار میشه که گاهی وقتها کم میاری ولی فرداش دوباره یک نیرویی تو رو به جلو هل میده که باید بری...

پینوشت1:اخر هفته شمال رفتم به خونه،خونه همیشه دلنشین است،وقتی پدرت به آغوش می کشدت و می گه خونه بی تو خالیه .وقتی عکس برادرزاده کوچولوت رو می بینی که لباس مدرسه تنشه و کلی ذوق می کنی که آخی جونم مدرسه میره و خودشو که می بینی انقدررر می بوسی و می بوییش که قلبت پر اون موجود کوچولو میشه و اونم هی میگه عمه دلم تنگ شد نرو و وقتی  مادرت چیزی می گه و می رنجی و بعد اس ام اس می زند که ببخشید که ناخواسته رنجونمدمت جیگرم میسوزه که می بینم واسه کانادای لعنتی خودتو از خیلی چیزها عقب انداختی و میگی مهم نیست تجربه بود ولی اشکات میریزه از رنجی که مادرت میکشه و وقتی ژانت را می بینی و تا نصف شب با او حرف میزنی پر از انرژی میشوی و به خودت در انتها قول میدهی که زندگی را عاشقانه زندگی کنی با هر شرایطی که هست.


پینوشت 2:چند روز پیش یک ایمیل برام اومد از زندگی استیو جابز یک جاهایی چشام پر اشک میشد وقتی می خوندمش حتما خیلی هاتون خوندین ولی بازهم چون خودم خیلی دوسش دارم اینجا میذارمش

سخنانی پند آموز از استیو جابزبنیانگذار "اپل" در مراسم فارغ‌التحصیلان دانشگاه استنفورد

  من امروز خیلی خوشحالم که در مراسم فارغ‌التحصیلی شما که در یکی از بهترین دانشگاه‌های دنیا درس می‌خوانید هستم. من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده‌ام. امروز می‌خواهم داستان زندگی ام را برایتان بگویم. خیلی طولانی نیست و شامل سه تا داستان است.

 اولین داستان مربوط به ارتباط اتفاقات به ظاهر بی ربط زندگی هست.

من بعد از شش ماه از شروع دانشگاه در کالج رید ترك تحصیل کردم ولی تا حدود یک سال و نیم بعد از ترك تحصیل تو دانشگاه می‌آمدم و می‌رفتم و خب حالا می‌خواهم برای شما بگویم که من چرا ترك تحصیل کردم. زندگی و مبارزه‌ی من قبل از تولدم شروع شد. مادر بیولوژیکی من یک دانشجوی مجرد بود که تصمیم گرفته بود مرا در لیست پرورشگاه قرار بدهد که یک خانواده مرا به سرپرستی قبول کند. او شدیداً اعتقاد داشت که مرا یک خانواده با تحصیلات دانشگاهی باید به فرزندی قبول کند و همه چیز را برای این کار آماده کرده بود. یک وکیل و زنش قبول کرده بودند که مرا بعد از تولدم از مادرم تحویل بگیرند و همه چیز آماده بود تا اینکه بعد از تولد من این خانواده گفتند که پسر نمی خواهند و دوست دارند که دختر داشته باشند. این جوری شد که پدر و مادر فعلی من نصف شب یک تلفن دریافت کردند که آیا حاضرند مرا به فرزندی قبول کنند یا نه و آنان گفتند که حتماً. مادر بیولوژیکی من بعداً فهمید که مادر من هیچ وقت از دانشگاه فارغ‌التحصیل نشده و پدر من هیچ وقت دبیرستان را تمام نکرده است. مادر اصلی من حاضر نشد که مدارك مربوط به فرزند خواندگی مرا امضا کند تا اینکه آن‌ها قول دادند که مرا وقتی که بزرگ شدم حتماً به دانشگاه بفرستند. این جوری شد که هفده سال بعدش من وارد کالج شدم و به خاطر اینکه در آن موقع اطلاعاتم کم بود دانشگاهی را انتخاب کردم که شهریه‌ی آن تقریباً معادل دانشگاه استنفورد بود و پس انداز عمر پدر و مادرم را به سرعت برای شهریه‌ی دانشگاه خرج می‌کردم. بعد از شش ماه متوجه شدم که دانشگاه فایده‌ی چندانی برایم ندارد. هیچ ایده‌ای که می‌خواهم با زندگی چه کار کنم و دانشگاه چه جوری می‌خواهد به من کمک کند نداشتم و به جای این که پس انداز عمر پدر و مادرم را خرج کنم ترك تحصیل کردم ولی ایمان داشتم که همه چیز درست می‌شود. اولش یک کمی وحشت داشتم ولی الآن که نگاه می‌کنم می‌بینم که یکی از بهترین تصمیم‌های زندگی من بوده است. لحظه‌ای که من ترك تحصیل کردم به جای این که کلاس‌هایی را بروم که به آن‌ها علاقه‌ای نداشتم شروع به کارهایی کردم که واقعاً دوستشان داشتم. زندگی در آن دوره خیلی برای من آسان نبود. من اتاقی نداشتم و کف اتاق یکی از دوستانم می‌خوابیدم. قوطی‌های خالی پپسی را به خاطر پنج سنت پس می‌دادم که با آن‌ها غذا بخرم. بعضی وقت‌ها هفت مایل پیاده روی می‌کردم که یک غذای مجانی توی کلیسا بخورم. غذا‌هایشان را دوست داشتم. من به خاطر حس کنجکاوی و ابهام درونی‌ام تو راهی افتادم که تبدیل به یک تجربه‌ی گرانبها شد. کالج رید آن موقع یکی از بهترین تعلیم‌های خطاطی را تو کشور می‌داد. تمام پوستر‌های دانشگاه با خط بسیار زیبا خطاطی می‌شد و چون از برنامه‌ی عادی من ترك تحصیل کرده بودم، کلاس‌های خطاطی را برداشتم. سبک آن‌ها خیلی جالب، زیبا، هنری و تاریخی بود و من خیلی از آن لذت می‌بردم. امیدی نداشتم که کلاس‌های خطاطی نقشی در زندگی حرفه‌ای آینده‌ی من داشته باشد ولی ده سال بعد از آن کلاس‌ها موقعی که ما داشتیم اولین کامپیوتر مکینتاش را طراحی می‌کردیم تمام مهارت‌های خطاطی من دوباره تو ذهن من برگشت و من آن‌ها را در طراحی گرافیکی مکینتاش استفاده کردم. مک اولین کامپیوتر با فونت‌های کامپیوتری هنری و قشنگ بود. اگر من آن کلاس‌های خطاطی را آن موقع برنداشته بودم مک هیچ وقت فونت‌های هنری الآن را نداشت. همچنین چون که ویندوز طراحی مک را کپی کرد، احتمالاً هیچ کامپیوتری این فونت را نداشت. خب می‌بینید آدم وقتی آینده را نگاه می‌کند شاید تأثیر اتفاقات مشخص نباشد ولی وقتی گذشته را نگاه می‌کند متوجه ارتباط این اتفاق‌ها می‌شود. این یادتان نرود شما باید به یک چیز ایمان داشته باشید، به شجاعتتان، به سرنوشتتان، به زندگی تان یا هر چیز دیگری. این چیزی است که هیچ وقت مرا نا امید نکرده است و خیلی تغییرات در زندگی من ایجاد کرده است.

  داستان دوم من در مورد دوست داشتن و شکست است.

من خرسند شدم که چیزهایی را که دوستشان داشتم خیلی زود پیدا کردم. من و همکارم هواز شرکت اپل را در گاراژ خانه‌ی پدر و مادرم وقتی که من فقط بیست سال داشتم شروع کردیم ما خیلی سخت کار کردیم و در مدت ده سال اپل تبدیل شد به یک شرکت دو بیلیون دلاری که حدود چهارهزار نفر کارمند داشت. ما جالب ترین مخلوق خودمان را به بازار عرضه کرده بودیم؛ مکینتاش. یک سال بعد از درآمدن مکینتاش وقتی که من فقط سی ساله بودم هیأت مدیره‌ی اپل مرا از شرکت اخراج کرد. چه جوری یک نفر می‌تواند از شرکتی که خودش تأسیس می‌کند اخراج شود، خیلی ساده. شرکت رشد کرده بود و ما یک نفری را که فکر می‌کردیم توانایی خوبی برای اداره‌ی شرکت داشته باشد استخدام کرده بودیم. همه چیز خیلی خوب پیش می‌رفت تا این که بعد از یکی دو سال در مورد استراتژی آینده‌ی شرکت من با او اختلاف پیدا کردم و هیأت مدیره از او حمایت کرد و من رسماً اخراج شدم. احساس می‌کردم که کل دستاورد زندگی ام را از دست داده‌ام. حدود چند ماهی نمی دانستم که چه کار باید بکنم. من رسماً شکست خورده بودم و دیگر جایم در سیلیکان ولی نبود ولی یک احساسی در وجودم شروع به رشد کرد. احساسی که من خیلی دوستش داشتم و اتفاقات اپل خیلی تغییرش نداده بودند. احساس شروع کردن از نو. شاید من آن موقع متوجه نشدم اخراج از اپل یکی از بهترین اتفاقات زندگی من بود. سنگینی موفقیت با سبکی یک شروع تازه جایگزین شده بود و من کاملاً آزاد بودم. آن دوره از زندگی من پر از خلاقیت بود. در طول پنج سال بعد یک شرکت به اسم نکست تأسیس کردم و یک شرکت دیگر به اسم پیکسار و با یک زن خارق العاده آشنا شدم که بعداً با او ازدواج کردم. پیکسار اولین ابزار انیمیشن کامپیوتر دنیا را به اسم توی استوری به وجود آورد که الآن موفقترین استودیوی تولید انیمیشن در دنیاست. دریک سیر خارق العاده‌ی اتفاقات، شرکت اپل نکست را خرید و این باعث شد من دوباره به اپل برگردم و تکنولوژی ابداع شده در نکست انقلابی در اپل ایجاد کرد. من با زنم لورن زندگی بسیار خوبی را شروع کردیم. اگر من از اپل اخراج نمی شدم شاید هیچ کدام از این اتفاقات نمی افتاد. این اتفاق مثل داروی تلخی بود که به یک مریض می‌دهند ولی مریض واقعاً به آن احتیاج دارد. بعضی وقت‌ها زندگی مثل سنگ توی سر شما می‌کوبد ولی شما ایمانتان را از دست ندهید. من مطمئن هستم تنها چیزی که باعث شد من در زندگی ام همیشه در حرکت باشم این بود که من کاری را انجام می‌دادم که واقعاً دوستش داشتم.

 داستان سوم من در مورد مرگ است.

من هفده سالم بود یک جایی خواندم که اگر هر روز جوری زندگی کنید که انگار آن روز آخرین روز زندگی تان باشد شاید یک روز این نظر به حقیقت تبدیل بشود. این جمله روی من تأثیر گذاشت و از آن موقع به مدت سی و سه سال هر روز وقتی که من توی آینه نگاه می‌کنم از خودم می‌پرسم اگر امروز آخرین روز زندگی من باشد آیا باز هم کارهایی را که امروز باید انجام بدهم، انجام می‌دهم یا نه. هر موقع جواب این سؤال نه باشد من می‌فهمم تو زندگی ام به یک سری تغییرات احتیاج دارم. به خاطر داشتن این که بالآخره یک روزی من خواهم مرد برای من به یک ابزار مهم تبدیل شده بود که کمک کرد خیلی از تصمیم‌های زندگی ام را بگیرم چون که تمام توقعات بزرگ از زندگی، تمام غرور، تمام شرمندگی از شکست، در مقابل مرگ رنگی ندارند. حدود یک سال قبل دکترها تشخیص دادند که من سرطان دارم. ساعت هفت و سی دقیقه‌ی صبح بود که مرا معاینه کردند و یک تومور توی لوزالمعده‌ی من تشخیص دادند. من حتی نمی دانستم که لوزالمعده چی هست و کجای آدم قرار دارد ولی دکترها گفتند این نوع سرطان غیرقابل درمان است و من بیشتر از سه ماه زنده نمی مانم. دکتر به من توصیه کرد به خانه بروم و اوضاع را رو به راه کنم. منظورش این بود که برای مردن آماده باشم و مثلاً چیزهایی که در مورد ده سال بعد قرار بود به بچه‌هایم بگویم در مدت سه ماه به آن‌ها یادآوری بکنم. این به این معنی بود که برای خداحافظی حاضر باشم ... من با آن تشخیص تمام روز دست و پنجه نرم کردم و سر شب روی من آزمایش اپتیک انجام دادند. آن‌ها یک آندوسکوپ را توی حلقم فرو کردند که از معده‌ام می‌گذشت و وارد لوزالمعده‌ام می‌شد. همسرم گفت که وقتی دکتر نمونه را زیر میکروسکوپ گذاشت بی اختیار شروع به گریه کردن کرد چون که او گفت که آن یکی از کمیاب ترین نمونه‌های سرطان لوزالمعده است و قابل درمان است !

مرگ یک واقعیت مفید و هوشمند زندگی است.

هیچ کس دوست ندارد که بمیرد حتی آن‌هایی که می‌خواهند بمیرند و به بهشت وارد شوند.

ولی با این وجود مرگ واقعیت مشترك در زندگی همه‌ی ماست.

شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.

مرگ کهنه‌ها را از میان بر می‌دارد و راه را برای تازه‌ها باز می‌کند.

یادتان باشد که زمان شما محدود است، پس زمانتان را با زندگی کردن تو زندگی بقیه هدر ندهید.

هیچ وقت توی دام غم و غصه نیافتید و هیچ وقت نگذارید که هیاهوی بقیه صدای درونی شما را خاموش کند.

و از همه مهمتر این که شجاعت این را داشته باشید که از احساس قلبی تان و ایمانتان پیروی کنید 

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 8:43 توسط ستاره|

اول از همه مرسی از کامنتهای قشنگتون برای پست قبلیم ،سرم شلوغ شده وقت ندارم به کامنتها جواب بدم و البته دسترسی هم به اینترنت ندارم یعنی سر کار که وقت ندارم خونه هم اینترنت پر سرعت ندارم و  فعلا ناچارم تو همین روال ادامه بدم ،شرمنده ولی از لطفتون ممنونم.

فعلا اوضاع خونه ام درست شده و خیلی راضی و خوشحالم.

کارم رو دوست دارم به عنوان project coordinator کار می کنم در یکی از شرکتهایی که پیمانکار شرکت نفت هست خیلی از اوقات تو شرکت نفت هستم و کمتر تو دفتر منتها کارم زیاده و تقریبا از ۸ تا ۶ بعد ازظهر کار می کنم و پنجشنبه ها اکثر اوقات تعطیلم ولی واقعا راضیم و هم اینکه خیلی چیز دارم یاد می گیرم.منتها سه ماه اول دوره آزمایشی کارمه و باید تو این سه ماه حسابی خودم رو نشون بدم تا اینکه شرکت منو یک سری دوره آموزشی مثل primavera بفرسته و امیدوارم بتونم ذره ذره پیشرفت کنم تا به جاهای بالاتری برسم.

کلاس فرانسه هم قطب راوندی گاندی ثبت نام کردم و دو روز تو هفته بعد کار اونجا کلاس میرم.

قصد دارم یوگا هم تو آیین گار ثبت نام کنم البته فکر کنم فقط 5 شنبه صبحها بتونم برم ولی هنوز مطمئن نیستم باید بیشتر تحقیق کنم.

از وقتی مصاحبه کانادا رو داده بودم مانتو نخریده بودم هی گفتم می خوایم بریم مانتو می خوام چه کار ،رفتم مانتو هم خریدم:).

گوشی موبایلم رو عوض نکرده بودم به فکر اینکه می رم اونور iphone می خرم ولی حالا گوشیمم می خوام عوض کنم،کسی می دونه مخصوصا دوستانی که تو کانادا هستن اگه از اینجا iphone بخرم اونور کار می کنه یا نه؟

در انتها خدای بزرگ مهربون مرسی از اینکه منو میبینی و همیشه کمکم می کنی خیلی دوست دارم

برا همه مون از خدا دلهای آروم و راضی و خوشحال می خوام.

نوشته شده در یکشنبه 10 مهر1390ساعت 8:30 توسط ستاره|

آمدم تهران اون هم سر کار،همون کاری که گفتم ردش کردم و چرا برگشتم

چون بنا به فکر خودم نه کسی گفت و نه جایی خوندم (نگید ستاره تو وبلاگش زده بود) فکر کردم این داستان مهاجرت سر دراز دارد و بعید نیست این جدول زمانی آپ دیت شود به حداقل ۲۴ ماه و تازه اگر بقیه مراحل خوب پیش بره باز هم کلی علافی دارم اینجا، واسه همین در عرض یک ساعت تصمصیم گرفتم که بسه انقدرررر تحمل کردم تا مدیکال بیاد ۱۸ ماه تموم شد و رفتم تو ماه ۱۹ ام و در خوابم نمی دیدم که انقدررررررررر طولانی بشه...و اینکه خوب اگه اینجا شرایط کاری خوبی هست چرا استفاده نکنم،شاید حتی در نقشه رفتنم و یا مدل رفتنم تاثیر داشت .

خلاصه اینکه برگشتم و راضیم از تصمیمی که گرفتم و خدا رو شاکرم که بعد تقریبا یک ماه یا حتی بیشتر که اون کارو رد کردم همچنان نیرو نگرفته بودن و منو پدیرفتن ... هر چند که به همه قلبم می گم  این ۱۸ ماه زندگیم در شمال جز بهترین دوران تا اینجای زندگیم بود،چون خیلی چیز یاد گرفتم و حالا باید این یاد گرفته ها رو تو جریان زندگی  به کار ببرم.

فکر می کنم برای رسیدن به جاهای بهتر باید جنگید و زندگی رو پیش برد حالا نتیجه میده یا نمیده معلوم نیست فقط این مهمه که خودت راضی  هستی و جنگیدی.

برام دعا کنید و از خدا می خوام به هممون کمک کنه 

پینوشت:دنبال همخونه ای می گردم اونم با این شرایط که اون از قبل خونه و وسایل زندگی رو داشته باشه و بخواد همخونه بگیره (به این دلیل با این شرایط می خوام که اگه این وسط معجزه شد مدیکال اومد من برای جابجایی خونه دردسر نداشته باشم )البته همو ببینیم و صحبت کنیم و اگه با هم مشکلی نداریم همخونه شیم.لطفا اگر کسی رو میشناسید بهم بگید یا ایمیل بزنید.

نوشته شده در شنبه 2 مهر1390ساعت 9:11 توسط ستاره|

همیشه طبیعت و سبزی رو دوست داشتم،بهم انرژی میده و روحم رو تازه می کنه.

جمعه صبحها معمولا البته کمتر تو تابستون می ریم پیاده روی تو جنگل یا کوههای اطراف،خوبی شمال اینه که واقعا طبیعت هیچ کمی نذاشته پر از زیبایی و قشنگیه...میریم راه میریم ،نفس میکشیم  ،تنه درختها رو لمس می کنم و تموم بدنم رو پر انرژی می کنم و میایم خونه ،واقعا بهتون توصیه می کنم اگر می تونید حتما روزی یک ساعت پیاده روی تو پارکی برید و آخر هفته ها برید جنگل نوردی و از طبیعت لذت ببرید و بدنتون رو از هر چی تنش خالی کنید و با هر دمی که می گیرید احساس کنید انرژی درختها و طبیعت رو دارید می گیرید و با بازدم به کل بدنتون پخشش می کنید،تو پیاده روی هر جا هم که خسته شدید پشتتون رو به درختی تکیه بدید چون خستگیتون رو میگیره و به ستون فقراتتون انرژی می ده.براتون  عکسی از پاییز خوشگل شمال که پارسال رفته بودیم پیاده روی گرفتم میذارم.امیدوارم لذت ببرید.

در انتها برای همه دوستام و عزیزانم چه اونهایی که باهاشون در ارتباط هستم و چه اونهایی که دیگه باهاشون بنا به هر دلیلی در گذشته ارتباطم قطع شده دعا می کنم و انرژی می فرستم،امیدوارم خوشبخت و خوشحال باشن.

پینوشت ۱:آرزومه امسال پاییز بشه برم کویر،مخصوصا کویر مصر.تاحالا نشده برم کویر و توش بمونم.دلم می خواد شب رو تو کویر بگذرونم.

پینوشت ۲:به عزیزانی که بران پیغام خصوصی می ذارن و اظهار لطف می کنن ازشون یک دنیا ممنونم.می تونید اگه خواستین به ایمیل وبلاگم ایمیل بزنین.

نوشته شده در چهارشنبه 23 شهریور1390ساعت 5:37 توسط ستاره|

می خوام براتون این دفعه از رقص بنویسم چیزی که خودم واقعاااا دوسش دارم

برقصید تا می تونید برقصید،رقص همه تنشها و استرسهای آدم رو کم می کنه و انرژیهای درون آدم رو آزاد می کنه...مخصوصا آقایون که همیشه می خوان جدی و منطقی باشن ...یک موزیک خیلی تند بذارین و بعد چشماتون رو ببندین و بذارین موسیقی در بدن تون جاری بشه حس کنین موسیقی رفته تو ستون فقراتتون و بی اختیار برقصین نه مثل رقص مهمونی،رها و آزاد بدنتون رو حرکت بدین تا جایی که می تونین برقصین و تو این حالت اگر رفلکسی داشت بدنتون بدین بیرون مثل جیغ کشیدن،بازدم محکم از دهان،گریه،خنده و بعد جاییکه خسته شدین به حالت دمر رو زمین دراز بکشین و به جریان تنفستون توجه کنین واسه تقریبا ۱۰ تا ۱۵ دقیقه و بعد بلند شین دستهاتون رو بهم ماساژ بدین جاییکه دستهاتون داغ شد بذارینش رو چشمهاتون و انرژی گرمای دستاتون رو بدین به همه بدنتون،واقعا احساس آرامش خوب و شادی به آدم میده...

بنده تقریبا هر شب میرم خونه ژانت و از این دیوونه بازیها در میاریم

براتون آرزو می کنم که بتونین واقعااا از لحظه لحظه زندگیتون لذت ببرین

پینوشت:ما پنجشنبه ها میریم ساحل یک شهرکی برا آفتاب گرفتن،کافه ساحل موزیکهای باحالی می ذاره دیروز ناخوداگاه چشام رو بستم و شروع کردم به رقصیدن یک لحظه چشامو باز کردم دیدم ساحل به وجد اومده هر کی داره یک گوشه ای برا خودش می رقصه،چند نفر اومدن ازم تشکر کردن که انرژی رقصیدنت مارو به حرکت واداشت،انقدر به خودم حس خوبی داد که در دیگران هم تاثیر داشته

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 11:32 توسط ستاره|

اینو به این دلیل می نویسم که به یک درک جدیدی از عشق رسیدم واقعااا هیچ وقت نمی فهمیدم عشق چیه...عاشق شدم و از دست هم دادم ولی بعد خشمگین شدم،عصبی شدم  و کلی احساسات بد و منفی بهم دست داده ، حتی در روابط دوستی معمولیم از اینکه مورد سو استفاده قرار گرفتم ، از اینکه حرف من به کرسی نشسته ، از اینکه اونقدر که من خوبی کردم خوبی ندیدم  حرص خوردم و احساسم جریحه دار شده...الان فکر می کنم عاشق شدن و دوستی خوبه ولی بعد که دچار احساسات منفی میشی  غرور ، تکبر و خودخواهیه یعنی اون رابطه خالص نبوده و اینکه فلبم تنگ و بسته بوده...

ولی الان یک چیز دیگه ای توم تبلور داره پیدا می کنه یک حس درونی 

احساس می کنم وقتی  درک درونی آدم بالا میره می تونه  به همه عشق بورزه و تو این حالت روزی اون آدمی که دوست داره رو پیدا می کنه و فارغ از نتیجه ای که این عشق داره با همه فلب و روحش ،براش دعا می کنه در همه حال و شرایطی،براش انرژی می فرسته از عمق وجودش،احساسش رو ابراز می کنه بدون دریافت جوابی و فقط در فردیت خودش احساس خوشحالی می کنه که انسانی رو دوست داره  اگر بهش رسید که نور علی نور هست که به نظرم درک کردن و درک شدن ،آرامش گرفتن از دستهاش و اینکه می تونید راجع به موضوعات مختلف بدون اینکه نظر یکسانی داشته باشید حرف بزنید بدون اینکه بخواید خودتون رو بهم اثبات کنید ... در آزادی دوست داشتن و دوست داشته شدن ، در آزادی به تعهد داشتن قلبی و روحی  معتقدم ،برای فرار از تنهایی در رابطه نبودن رو  و تلاش برای نگهداری و ساختن رابطه دو طرفه در طول زمان رو می پسندم.و اگر نرسید که مهم اینه که عشق ورزیده و برای خودش و اون دعا می کنه اگه مسیرشون از هم جداست ولی هر کی تو مسیر خودش شاد و آروم باشه  آدمی که باعث  ایجاد احساس متفاوتی در اون  شده .

به قول پائلوکوییلو عشق موقعی به وجود میاد که دست از کنترل کردن بر میداری

 

پینوشت:احساس اقتدار و آرامش درونی می کنم.

 

نوشته شده در یکشنبه 13 شهریور1390ساعت 1:27 توسط ستاره|

شاید در هیچ دوره ای از زندگیم به اندازه این دوره انتظار مدیکال در من تغییرات ایجاد نشد،چون از خیلی از جنبه ها تو تنگنا قرار گرفتم ،بهم فشار اومد و سرگردان شدم و... ولی در هیچ زمانی این همه  رشد در من ایجاد نشد،خیلیییی شبها میشینم و با خودم فکر می کنم وای ستاره تو چقدرررر تغییر کردی و چقدررر پذیراتر شدی.فکر می کنم آدم تو فشار یا از لحاظ روحی رشد می کنه یا داغون میشه .می خوام راجع به یکی از چیزهایی که دارم این دوره روش کار می کنم بگم. 

در هر دوره ای از زندگی همیشه مسائلی هست که بالطبع باب میل انسان نیست و باعث ناخوشنودی انسان میشه  ،برای حل مسائل چند گزینه وجود داره یکی فرار از اونه ،یکی تحمل اونه و یکی عبور ازش.در حالت اول که خوب چون از این فرار کردی دومی در پیش هست و انسان ترسو می مونه و هیچ وقت رشد آنچنانی نمی کنه،من واقعا زمانی این کارو میکردم اصلا حوصله و تحمل مشکل رو نداشتم ازش در میرفتم و خوب بعدی می اومد سر راهم و ...حالت بعدی اینه که هی دندون بذاری رو جیگر و تحمل کنی که خوب جیگرت سوراخ سوراخ میشه و چیزی ازش نمی مونه و بهت تلخ و سخت میگذره ،کاری که تا همین چند وقت پیشها میکردم ،میگفتم باید تحمل کرد و از بس تحمل میکردم کاسه صبرم لبریز میشد و هیچ اتفاقی هم نمی افتاد،و بالاخره جایی منفجر میشدم ...ولی دارم یاد میگیرم عبور کنم از مسائل  ولی این به این معنی نیست که بگذرم بگم بی خیال بلکه معنیش اینه که اون  مشکل رو ببینم یک دوره ای از زندگیم هست که پیش اومده تا درسی به من بده و همینطور در جهت خوبی هدایتش کنم و ببینم کنش و واکنشم رو در این مورد چیه و اینکه تو همون شرایط بتونم برخورد درست کنم و باز هم راه حلهایی برای لذت بردن و آروم زندگی کردن پیدا کنم ...این روزها دارم این کارو می کنم دارم میبینم یک سری مسائل تو زندگیم وجود داره یا پیش اومده که من باعث ایجادش نیستم ولی اگه بابتش رنج بکشم من باعثشم پس سعی کنم ازش عبور کنم و بپذیرمش  و با امید و توکل به خدا ادامه بدم.

بهتون توصیه می کنم کتاب زائر کوم پوستل از پایلوکوییلو ( نویسنده محبوب من )رو بخونید.من خیلی ازش لذت بردم.

در انتها این دعا که خیلی دوسش دارم رو می نویسم برای همه مون

  الهی تو را سپاس بیکران که داده هایت بیکران است

روزی رسانی شکر!

 تو را سپاس به هر چه داده ای کم یا بیش!

تو را سپاس به هر که داده ای غیر یا خویش!

الهی به دل از تو می خواهیم همه از درد و رنج رهایی یابند

 و همه برکت و سعادت را تجربه کنند و هیچکس غمگین و ناشاد

 نباشد!

 

نوشته شده در پنجشنبه 10 شهریور1390ساعت 9:48 توسط ستاره|

این پست رو در وصف یکی از بهترین دوستهای خوب این دوران زندگیم می نویسم.البته من دوست خوب زیاد دارم ولی این دوره با ژانت خیلییی دوست شدم ،خیلی همو می فهمیم...

ژانت زن نروژی-قزاق ۴۲ ساله ای که اینجا باهاش اشنا شدم یعنی رفتم پیشش برا ماساژ و کم کم باهم خیلییییی دوست شدیم و من خیلی چیزها ازش یاد گرفتم.

اولین بار که خونه و زندگیش رو دیدم تعجب کردم خیلی فقیرانه و حقیرانه ،مستاجر تو طبقه پایین یک خونه نسبتا قدیمی... نروژ زندگی میکرده شوهرش ایرانی و شمالیه و فارسی رو نسبتا خوب با لهجه بامزه حرف می زنه ...شوهرش تاجر بوده و زندگی خیلی خوب و مرفه ای داشته و خودشم تو دانشگاه تدریس می کرده و بعد شوهرش ۴ سال پیش تصمیم می گیره بیان ایران برا ادامه تجارت و میان تهران تو ،نیاوران زندگی می کنن ولی از بد روزگار میزنه و ورشکسته میشه...

 برام تعریف کرد که با یک چمدون موندم تو کوچه همه زندگیمون رفت شوهرم سکته کرد و خودمم تا حد خودکشی پیش رفتم...خلاصه میان شمال و بعدم شهر ما...بلد نبوده اون وقت فارسی حرف بزنه ولی برای اینکه با ایرانیها و فرهنگشون بیشتر آشنا شه شروع می کنه به یاد گرفتن فارسی و راجع به اسلام می خونه و مسلمون میشه و بعد به قول خودش میگه دیدم چیز بی خودیه...انقدرررر این زن کوشا و تلاشگره حد نداره و همیشه به دیگران انرژی خوب میده و کمکشون میکنه...بعد میگه با این کلاس یوگایی که الان من میرم اشنا شده میگه همین کلاس باعث شد من به زندگی برگردم اون وقت کارم نمی کرده ولی برای گذران زندگی شروع می کنه به ماساژ که اونم میگه تو دانشگاه جز واحدهای اختیاریمون بوده و یاد گرفته ولی واقعااا تای ماساژ محشری میده...

من خیییییلی از جنبه های اخلاقی این زن رو ستایش می کنم از نروژ و یک زندگی خوب رسیده به این شهر کوچیک و تو یک خونه محقر ولی از زندگیش راضیه واقعا قلبا راضیه و میگه زندگیه...یاد گرفته تحت هر شرایطی زندگی کنه و دنبال شادی بگرده و از زندگی لذت ببره و خودش رو با شرایط هماهنگ کنه...تازه به شوهرش کلی انرژی میده و اونو از افسردگی در آورده حتی با پول ماساژ خرج شوهرشم میداده...از بس زندگی مرفهی داشته میگه بعد ورشکستگی وقتی اولین بار پیراهن شوهرم رو شستم،شوهرم دستامو بوسید و گریه کرد...

ژانت دو تا دختر هم داره که یکیش نروژ درس می خونه و یکیش کوچکتره ایرانه...دخترش وقتی خارج درس می خونده اینها ایران بودن و ورشکسته شده بودن منتها هیچی بهش نمی گن و حتی پولم نداشتن که نه اون بیاد و نه اینا برن دختره فکر می کنه فراموشش کردن تا بالاخره مجبور میشن واقعیت رو بهش بگن و بعد که میاد ایران زندگی رو می بینه شوکه میشه دختر بزرگه که ۲۱ سالشه اصلا نمی تونه فارسی حرف بزنه و کوچیکه که ۹ سالشه در حد چند کلمه به زیون خودشون حرف می زنه و کاملا فارسی حرف میزنه، این دوتا خواهر به سختی با هم حرف می زنن، این تابستون هم دخترش اومد و ما خیلی از اوقاتمون رو با هم گذروندیم...

خلاصه اینکه من خیلیییی این زن رو ستایش می کنم و ازش خیلی چیزها یاد می گیرم و خوشحالم که تو دوستیهام همچین انسانی وجود داره،فکر می کنم این مدل انسانها الگو و نمونه ان و آدم باید اونها رو مدل زندگی خودش فرار بده که تحت هر شرایطی زندگی کنه و خودش رو وفق بده و واقعا و قلبا راضی باشه و از زندگی لذت ببره و به دیگران هم انرژی خوب و مثبت بده

نوشته شده در پنجشنبه 3 شهریور1390ساعت 8:35 توسط ستاره|

 پائلو کوییلو تو تکه ای از کتاب زهیر میگه: همیشه هم به دنبال ماجراجویی بودم و هم امنیت هر چند که می دانستم این دو باهم ترکیب نمی شوند.

این جمله شخصیت منه در من این دو تا آدم وجود داره،من هیچ وقت نتونستم تو حاشیه امن زندگی کنم،یعنی کلافه ام می کنم،همیشه دنبال چیزهای جدید و نو بودم و همیشه دنبال خواسته دلم رفتم.وقتی آدمی می دیدم سالها یک کار انجام میده و دنبال هیچ تغییری تو زندگیش نیست تعجب می کردم که وای خفه نمیشه اینجوری زندگی می کنه...همیشه دوست داشتم آدم بزرگی بشم و در عین حال از لحاظ درونی آدم خوب و آرومی باشم و واسه همین تو زندگیم آدمهای موفق و پر انرژی و البته با درون خوب و ملایم جذبم می کرده و می کنه.

یادمه انوشه انصاری که رفت فضا مامانم بهم گفت ستاره انوشه انصاری بعدی تویی

ارغوان رضایی وقتی با بابام می شستیم بازیهاشو نگاه می کردیم می گفت ستاره می تونی مثل این توپ بزنی (تنیس) می گفتم بابا اگه مثل این توپ می زدم که الان اینجا نبودم ولی ته ذهنم بود مثل اون بتونم بازی کنم.

کتابهای باربارا دی انجلیس رو که می خوندم به مامانم می گفتم ببین چه موفق شده خودش رو از کجا به کجا رسونده می گفت انشاله تو هم مثل اون میشی.

الانم تو م.ا.ه.و.ا.ر.ه هر ایرانی موفقی که تو خارج نشون میده من قلبم می لرزه  

غرض تموم این حرفها اینه که بگم آرزومه تو زندگیم به این جاها برسم و در کنارش اون قسمت امن رو هم داشته باشم تلفیق این دو زندگی رو قشنگ می کنه و واقعا به نظرم هر کدوم بدون دیگری لذت بخش نیست ، هر چند که تو این برهه از زمان رسیدن به آرزوهام از همه چی مهمتره ، انگار دلم می خواد به یک حد از آرزوها و خواسته های درونیم برسم و بعد اون امنیت وارد زندگیم شه...

این مدت یک پیشنهاد کاری خوب تو تهران گرفتم با حقوق نسبتا خوب. خیلییی  روش فکر کردم و با خیلیها مشورت کردم آخرشم تصمیم گرفتم قبول نکنم ،خیلیییی برام سخت بود بگم نه انگار یه شانس بزرگ رو داشتم رد می کردم و قتی ایمیل زدم که نمیام بندگان خدا بازهم اصرار کردن ولی رد کردم به خاطر اینکه گفتم اخرش که می خوام برم دوباره نرم تهران یک کاری رو شروع کنم نصفه رهاش کنم و هم اینکه بتونم به کسانی که اینجا بهشون درس میدم براشون مفید باشم.

در انتها دعا می کنم خدا برای همه خیر و خوبی پیش بیاره و همه خوشحال و راضی باشن از مسیر زندگی که انتخاب کردن

نوشته شده در جمعه 28 مرداد1390ساعت 18:15 توسط ستاره|

دیروز شنیدم اولین مدیکال از گروه ژانویه ۲۰۱۰ اومده که رشته اش هم ۶ امتیازی بوده خوشحال شدم انگار یک جریان امیدی تو قلبم شکل گرفت...امیدوارم دوباره سفارتیها تو خواب نرن و این روند ادامه داشته باشه.
نوشته شده در چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 9:3 توسط ستاره|

از لذتهای من تو زندگی دیدن فیلم خوب و خوندن کتاب خوب هست ،پروسه کتاب خوندنم هم اینطوریه که شبها از ساعت ۱۱ می رم تو تختم و البته کنار تختم یک میز کوچولو دارم که روش شمع و عود و چراغ مطالعه دارم ، عود و چراغ مطالعه رو روشن می کنم و کتاب می خونم پروسه فیلم دیدن هم اینطوریه که رو تختم دراز می کشم و لپ تاپم رو می ذارم رو تخت و در حالتی که چشم تو لپ تاپ داره میره فیلم می بینم ...اسم فیلمها و کتابهایی که تا اینجا خوندم و دیدم و ازشون لذت بردم بدون شرح اضافه براتون می نویسم اگر خواستین شمام امتحانشون کنید

کتابها:

روی ماه خدا را ببوس (مصطفی مستور )

زهیر و ۱۱ دقیقه (پائلو کوییلو )

سرگذشت یک یوگی

راز فال ورق و دختر پرتفالی (یوستین گاردر )

بادبادک باز و هزار خورشید تابان (خالد حسینی)

اگر خدا همان خورشید باشد (جان ادوارد )

و البته کتابهای اشو که اگه بتونین تو بازار پیدا کنین،آخه من از کتابخونه کلاس یوگا امانت می گیرم

فیلم ها:

the other woman

 biutiful(اسپانیایی نوشته به معنی زیبا )

the way back

cache (فرانسویه )

in a better world

certified copy( فرانسوی ساخته کیارستمی )

eat pray love

black swan

never let me go

the note book

julie & julia

remember me

و البته یک عالمه دیگه که اینها نظرم رو بیشتر جلب کردن...

راجع به خودم:

سرم خوب گرم شده با تدریس خصوصی و از این بابت خوشحالم و خدا رو شاکر،مرسی از همتون که برام تو پست قبلی پیغامهای قشنگی گذاشتین ، خیلی وقت بود که تنیس بازی کردن رو کنار گذاشته بودم و لی دوباره تنیس رو شروع کردم و خوشحالم، توصیه می کنم اگر به دریا دسترسی دارین و یا شمال می یان آفتاب گرفتن لب دریا رو فراموش نکنین ،همتون رو بازهم و بازم تشویق می کنم یوگا و مدیتیشن پویا یا مدیتیشن رقص کار کنین مطمئنم برا همه اثر بخشه ویک چیز بزرگ تو زندگی یاد گرفتم و اونم اینه که این نیز بگذرد غم ،شادی و...همش می گذره فقط باید یاد گرفت تو لحظه زندگی کرد

و در انتها خدایا دعا می کنم به هر کی به اندازه دلش بده و بذار آدمها به خواسته ها و آرزوهاشون برسن و درون آرومتری داشته باشن که بتونن هم خوب زندگی کنن و هم برای دیگران مفید باشن

پینوشت:اگه شمام فیلمهای خوبی می شناسین بهم بگین

نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت 14:10 توسط ستاره|

حدودا ۲ هفته ای بود با یک ناراحتی که تا حالا انقدر شدت نداشت مواجه شده بودم.ترس...

به فدری زیاد شده بود که دیگه داشت دیوونه ام می کرد ترس از رفتن،ترس از آینده،ترس از موفق نشدن،ترس از تنها موندن ،ترس از قضاوت دیگران،ترس از نوشتن ،ترس از یکنواختی و...واقعااااا داشت خلم می کرد.یهو همه ترسهام اومد جلو چشمم...کسایی که وبلاگ منو می خونن می دونن من همیشه جز کسایی بودم که نگاهم به مقوله مهاجرت خوب بوده و فکر می کنم چیز خوبی پیش میاد ولی این مدت تموم دیوونگیها اومد سراغم که اگه برم اون چیزی که می خوام نباشه چی...تازه اونم منی که انقدرررر نشستم به انتظار.دفترم رو سریع تعطیل کردم و خیلی چیزها رو فدای این راه کردم ...حالا با این وضعیت روبرو شدم که اصلا نمی دونم ویزا می گیرم یا نه؟؟؟؟هرچند  اعتراف می کنم روند حرکتم اشتباه بود یعنی خیلی روش حساب باز کردم و این اشتباه هست باید کار و زندگیت رو تا دقیقه 90 ادامه بدی و بری، شاید اصلا خوشت نیاد و برگردی لااقل دلت نسوزه که هم اینور رو از دست دادی هم اونور و اون چیزی که می خواستی نبود...و اینکه فکر می کنم اینجا کشورمه و دوسش دارم هر چند هیچ احساس تعلقی بهش نمی کنم ولی دوست دارم به مردمش خدمت کنم ...والبته یک ترس دیگه هم این بود که من تنهام و این مسیر رو دارم تنها می رم نکنه نتونم از پسش بر بیام ،حس تنهایی برای مجردها حس خوبی نیست،( اینم بگم من خوشم نمیاد از آدمهایی که به دیگران به هر نحوی آویزوون میشن که مثلا بگن عاشقن در حالیکه نیستن فقط از تنهایی می ترسن یا کسایی که از کسی خوششون میاد ولی قدمی جلو نمی ذارن چون می ترسن طرد شن و دلشون بشکنه ).ترس چیز بدیه آدم رو از حرکت وا می داره و اینکه به قول دوستان انگلیسی مون آدم رو conservative یا محافظه کار می کنه و خوب نتایج بد دیگه ای هم به دنبال داره...امروز با معلم یوگام حسابی راجع به این مقوله حرف زدم ( فکر نکنید انقدررر هی میگم یوگا و مدیتیشن البته از نوع پویا برای همه اثر بخشه نه من باهاش ارتباط برقرار می کنم ) , کلی برام توضیح داد و کمکم کرد . الان من دارم رو مورد ترس رو خودم کار می کنم ،فکر نمی کردم انقدررررر درونم پر از ترس باشه ، امیدوارم بتونم به ترسهای درونم غلبه کنم...شمام اگه نظری دارین که کمک می کنه لطفا بهم بگین

براتون دلهای پر از شادی و اطمینان و بدون ترس آرزو می کنم 

پینوشت:دارم به مامانم انگلیسی آموزش میدم ،خوشحالم از اینکه مادرم تو فکر پیشرفت دادن خودشه

نوشته شده در شنبه 4 تیر1390ساعت 13:38 توسط ستاره|

چند وقتی بود که نمی نوشتم و البته چیز خاصی هم نبود که بنویسم و باز هم البته حال و احوالم  اصلاااااا خوش نبود دلم خیلییییییی گرفته بود به خاطر شرایط کانادا و شرایطی که توش گیر افتادم و به همین دلیل نمی نوشتم دوست ندارم غصه هامو با بقیه تقسیم کنم و ناله بنویسم ولی چه دوستانی این مدت داشتم خدایا عشقند این آدمها از هر قاره ای از دنیا و بهم انرژی دادند با تلفن ایمیل و اس ام اس .چقدرررر هوامو داشتند تا من رفتم جلو و خدایا معلم یوگای من چقدررررر انسان خوبی است داره درستم می کنه و چقدرررر به من انرژی میده و چقدرررر عیبهامو به رخم میکشه خوشم میاد از اینش  باعث میشه قویتر شم (راستی تو کلاس یوگا هم اکثر موارد به عنوان لیدر حرکت می زنم) بقیه کلاسهامم که ادامه داره...

از اونجاییکه دیدم این وضعیت طولانی شده و ممکنه حالا حالاها دولت بزرگوار کانادا ویزاهای ما رو نفرسته و تو شمال هم نمیشه کاری کرد  و برای تهران هم تلاش کردم و کار درست و حسابی نتونستم پیدا کنم شروع کردم به تدریس خصوصی  در همین شمال خودمون که هم یک پول کوچولویی در بیارم و هم سرم گرم شه اولش اصلا دوست نداشتم این کارو کنم ولی بعد دیدم نه بدم نیست...انگلیسی،فرانسه و کامپیوتر تدریس می کنم و البته فرانسه در حد  کاملا بیسیک...و این خودش خوبه.منو از یکنواختی در میاره و هم اینکه چون دوست دارم با آدمها در ارتباط باشم این روابط بهم انرژی میده و خدا رو شاکرم...همیشه انگار زندگی تو رو نهایت بی امیدی میبره و بعد یک جرقه کوچولو دلت رو روشن می کنه

خدایا شکرت بابت اینکه همیشه هستی و خدایا به همه آدمهایی که می خوان خوب زندگی کنن و به خوبی برسن کمک کن

و در انتها یک جمله قشنگ از دکتر شریعتی:

زندگی را طی کن و آنگاه که بر بلندترین قله هایش رسیدی لبخند خود را نثار تمام سنگریزه هایی کن که  پایت را خراشیدند.

نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390ساعت 21:17 توسط ستاره|

عشق یعنی مادر،صبر یعنی یک زن،نور یعنی دختر،مهر یعنی خواهر ، هر چه هستی عشق یا صبر،نور یا مهر ، روزت مبارک.

 

نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت 20:38 توسط ستاره|

 برده‌ي‌ زندگي‌ بودند كه‌ خودشان‌ انتخاب‌ نكرده‌ بودند اما تصميم‌ گرفته‌ بودند با آن‌ بسازند چرا كه‌ كسي‌ به‌ آنها القا كرده‌ بود اين‌ به‌ نفعشان‌ است‌ بدين‌ ترتيب‌ روزها و شبهاي‌ يكنواختشان‌ را مي‌گذراندند كه‌ در آن‌ ماجراجويي‌ فقط مال‌ كتابها بود يا فيلم‌هاي‌ تلويزيوني‌.

 _ همه‌ چيز را خيلي‌ خوب‌ مي‌فهميدي‌ و ناگهان‌ از فهميدن‌ دست‌ كشيدي‌، هر شوهري‌ از لحظه‌اي‌ به‌ بعد زنش‌ را بخشي‌ از لوازم‌ و اثاث‌ خانه‌ مي‌داند.

 _ يعني‌ كار هر ازدواج‌ بايد به‌ اينجا بكشد؟ شور بايد جايش‌ را به‌ چيزي‌ به‌ نام‌ رابطه‌ي‌ پخته‌ بدهد؟ به‌ تو احتياج‌ دارم‌. دلم‌ برايت‌ تنگ‌ مي‌شود اما شادي‌ بين‌ ما غايب‌ است‌.

_ عشق ميان ما غايب‌ نيست‌ وقتي‌ از من‌ دوري‌ دلم‌ مي‌خواهد كنارم‌ باشي‌. پيش‌ خودم‌ خيال‌ مي‌كنم‌ وقتي‌ از سفر برگردي‌ يا برگردم‌ چه‌ حرفهايي‌ به‌ هم‌ مي‌زنيم‌. به‌ تو تلفن‌ مي‌كنم‌ تا خيالم‌ راحت‌ شود اوضاع‌ مرتب‌ است‌، تا هر روز صدايت‌ را بشنوم‌.

_ براي‌ من‌ هم‌ همين‌ طور است‌. اما وقتي‌ كنار هميم‌ چه‌ اتفاقي‌ مي‌افتد؟ بحث‌ مي‌كنيم‌، به‌ خاطر هر چيز كوچكي‌ دعوا مي‌كنيم‌.

_ حق‌ با توست‌ و در اين‌ مواقع‌ سرگشته‌ مي‌شوم‌ چرا كه‌ مي‌دانم‌ با زني‌ هستم‌ كه‌ مي‌خواهم‌.

ـ من‌ هم‌ با مردي‌ هستم‌ كه‌ هميشه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ كنار خودم‌ داشته‌ باشم‌.

استر سزاوار چيزي‌ بيش‌ از كلمات‌ بود اما همين‌ كلمات‌ ساده‌ هرگز وقتي‌ با هم‌ بوديم‌ به‌ زبانم‌ نمي‌آمد.

در ازدواج‌هاي‌ ناموفق‌ وقتي‌ يك‌ نفر از حركت‌ مي‌ماند ديگري‌ هم‌ مجبور مي‌شود توقف‌ كند و همچنان‌ منتظر

است‌ روابط عشقي‌ به‌ وجود بيايد. در مراقبت‌ از بچه‌ها افراط مي‌كند و بيش‌ از حد كار مي‌كند، خودش‌ را به‌ ديدن‌ فيلم‌ يا خواندن‌ كتاب‌ مشغول‌ مي‌كند و وانمود مي‌كند از همه‌ چيز راضي‌ است‌ اما همچنان‌ منتظر است‌.

اما خيلي‌ آسان‌تر اين‌ است‌ كه‌ آدم‌ با صراحت‌ از موضوع‌ حرف‌ بزند، اصرار كند و فرياد بزند: حركت‌ كنيم‌! داريم‌ از يكنواختي‌ و كسالت‌ و نگراني‌ و ترس‌ مي‌ميريم‌.

 متوجه‌ مي‌شوند يك‌ جاي‌ كار ايراد دارد اما نمي‌توانند مشكل‌ را پيدا كنند. به‌ هم‌ وابسته‌تر مي‌شوند. سعي‌ مي‌كنند خودشان‌ را بيشتر مشغول‌ كنند. با كتاب‌ خواندن‌، تلويزيون‌، دوستان‌ اما هرگاه‌ بعد از شام‌ با هم‌ حرف‌ مي‌زنند مرد به‌ راحتي‌ عصباني‌ مي‌شود و زن‌ ساكت‌تر از هميشه‌ مي‌شود. هر دو مي‌فهمند كه‌ آن‌ يكي‌ مدام‌ دارد از او دورتر مي‌شود اما نمي‌دانند چرا. به‌ اين‌ نتيجه‌ مي‌رسند كه‌ زندگي‌ مشترك‌ همين‌ است‌ و قيافه‌ي‌ يك‌ زوج‌ خوشبخت‌ را مي‌گيرند كه‌ مال‌ هم‌ هستند و علايق‌ مشترك‌ دارند.

 _ مگر متوجه‌ نيستي‌ كه‌ از صبح‌ كار كرده‌ام‌ و حالا ديگر خسته‌ام‌؟ بيا دراز بكشيم‌ و بخوابيم‌، فردا صحبت‌

مي‌كنيم‌.

_ در اين‌ دو سال‌ هر هفته‌ و هر ماه‌ همين‌ است‌. سعي‌ مي‌كنم‌ حرف‌ بزنم‌ اما تو خسته‌اي‌. بخوابيم‌! فردا صحبت‌ مي‌كنيم‌! فردا كارهاي‌ ديگري‌ داريم‌. يك‌ روز كار ديگر، شام‌ مي‌خوريم‌، مي‌خوابيم‌، تمام‌ عمرم‌ همين‌ طور گذشته‌. هميشه‌ منتظر بودم‌ روزي‌ تو را دوباره‌ در كنار خود داشته‌ باشم‌. چيز ديگري‌ نمي‌خواهم‌. دنيايي‌ خلق‌ كن‌ كه‌ وقتي‌ احتياج‌ دارم‌ بتوانم‌ به‌ آن‌ پناه‌ ببرم‌. دنيايي‌ كه‌ آنقدر دور نباشد كه‌ به‌ نظر برسد مستقل‌ از تو زندگي‌ مي‌كنم‌ و آنقدر نزديك‌ نباشد به‌ نظر برسد مي‌خواهم‌ به‌ دنياي‌ تو تجاوز كنم‌.

_ مي‌خواهي‌ چه‌ كار كنم‌؟ از كار دست‌ بكشم‌ و هر چه‌ را با اين‌ همه‌ زحمت‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌ بگذارم‌ و با كشتي‌ برويم‌ به‌ جزاير كارائيب‌؟

_ در كتابهايت‌ از هميت‌ عشق‌ حرف‌ مي‌زني‌ و مي‌گويي‌ ماجراجويي‌ لازم‌ است‌ و خوشبختي‌ در مبارزه‌ براي‌

روياهاست‌. الآن‌ كي‌ جلوي‌ من‌ نشسته‌؟ كسي‌ كه‌ كتابهاي‌ خودش‌ را نمي‌خواند؟ كسي‌ كه‌ عشق‌ را با رفاه‌ و

خوشبختي‌ را با اجبار اشتباه‌ مي‌گيرد؟ كو آن‌ مردي‌ كه‌ با او ازدواج‌ كردم‌ و به‌ حرفهاي‌ من‌ توجه‌ داشت‌؟

_ زني‌ كه‌ من‌ با او ازدواج‌ كردم‌ كجاست‌؟

_ كسي‌ كه‌ هميشه‌ از تو حمايت‌ مي‌كرد؟ تشويقت‌ مي‌كرد؟ محبت‌ مي‌كرد؟ جسمش‌ اينجاست‌ و فكر مي‌كنم‌ تا آخر عمر كنارت‌ بماند اما روح‌ اين‌ زن‌ دم‌ در اتاق‌ است‌. آماده‌ي‌ رفتن‌ است‌.

_ چرا؟

_ به‌ خاطر اين‌ جمله‌ي‌ نفرين‌ شده‌ي‌ فردا صحبت‌ مي‌كنيم‌. كافي‌ است‌؟ اگر كافي‌ نيست‌ فكر كن‌ زني‌ كه‌ با او ازدواج‌ كردي‌؛ شيفته‌ي‌ زندگي‌ بود، پر از ايده‌، شادي‌، آرزو و حالا به‌ سرعت‌ به‌ يك‌ زن‌ خانه‌دار مبدل‌ مي‌شود.

ـ احمقانه‌ است‌. فكر نمي‌كني‌ وقتش‌ رسيده‌ بچه‌دار شويم‌؟

_ همه‌ي‌ زوجها فكر مي‌كنند همين‌ كار مشكلشان‌ را حل‌ مي‌كند: بچه‌ آوردن‌!

_ قول‌ مي‌دهم‌ فردا صحبت‌ كنيم‌.

_  و اگر روح‌ من‌ دم‌ در اتاق‌ است‌ تصميم‌ بگيرد برود تاثير چنداني‌ بر زندگي‌ ما نخواهد داشت‌.

_ نمي‌رود.

_ تو روح‌ مرا خوب‌ مي‌شناختي‌ اما سالهاست‌ با او حرف‌ نزده‌اي‌. نمي‌داني‌ چقدر عوض‌ شده‌. چقدر نوميدانه‌

دلش‌ مي‌خواهد به‌ حرفش‌ گوش‌ دهي‌ حتي‌ اگر حرفهاي‌ پيش‌ پا افتاده‌ باشد.

_ اگر روحت‌ اين‌ قدر عوض‌ شده‌ چرا خودت‌ همان‌ طور مانده‌اي‌؟

_ به‌ خاطر ترس‌. به‌ خاطر اين‌ كه‌ فكر مي‌كنم‌ فردا قرار است‌ صحبت‌ كنيم‌. به‌ خاطر تمام‌ چيزهايي‌ كه‌ با هم‌

ساخته‌ايم‌ و دلم‌ نمي‌خواهد خراب‌ شود. يا شايد عادت‌ كرده‌ام‌.

 

عصر آن‌ روز با دوستي‌ ناهار خوردم‌ كه‌ تازه‌ از همسرش‌ جدا شده‌ بود و ادعا مي‌كرد: ((حالا ديگر آزادم‌، آن‌ طور كه‌ هميشه‌ آرزو داشتم‌.))

دروغ‌ است‌. هيچ‌ كس‌ اين‌ شكل‌ آزادي‌ را نمي‌خواهد، همه‌ي‌ ما تعهدي‌ مي‌خواهيم‌. مي‌خواهيم‌ كسي‌ در كنارمان‌ باشد و زيبايي‌هاي‌ ژنو را ببيند. درباره‌ي‌ كتابها، مصاحبه‌ها و فيلم‌ها صحبت‌ كند، يا ساندويچمان‌ را با هم‌ تقسيم‌ كنيم‌ چرا كه‌ پولمان‌ به‌ خريد دو ساندويچ‌ نمي‌رسد. بهتر است‌ آدم‌ نصف‌ يك‌ چيز را، كامل‌ بخورد. بهتر است‌ شوهر آدم‌ مزاحم‌ آدم‌ شود و براي‌ ديدن‌ يك‌ مسابقه‌ي‌ مهم‌ فوتبال‌ زودتر به‌ خانه‌ بيايد يا زن‌ آدم‌ جلوي‌ ويترين‌ مغازه‌اي‌ بايستد و حرف‌ آدم‌ را درباره‌ي‌ برج‌ كليساي‌ جامع‌ قطع‌ كند. بهتر است‌ آدم‌ گرسنه‌ بماند تا تنها؛ بدتر از قدم‌ زدن‌ در تنهايي‌ و بدبختي‌ در ژنو، اين‌ است‌ كه‌ كسي‌ را كنارمان‌ داشته‌ باشيم‌ و كاري‌ كنيم‌ كه‌ اين‌ شخص‌ احساس‌ كند در زندگي‌ ما هيچ‌ اهميتي‌ ندارد.

 اين‌ كتاب‌ را پائولو زماني‌ مي‌نويسد كه‌ استر او را ترك‌ كرده‌ و پائولو دريافته‌ استر براي‌ چيزي‌ فراي‌ عشق‌ و دوست‌ داشتن‌ او چيزي‌ فراي‌ خواستن‌ است‌.

 را مي‌دهد.Zahirاو به استر نام  ((ظهير)) در زبان‌عرب‌. اين‌ كلمه‌ در زبان‌ عرب‌ به‌ چيزي‌ اطلاق‌ مي‌شود كه‌ آنقدر روح‌ و ذهن‌ ما را به‌ خود مشغول‌ كرده‌ كه‌ در همه‌ جا، در طبيعت‌، پشت‌ فرمان‌ اتومبيل‌، در خواب‌ و بيداري‌، ظاهر است‌ و جلوي‌ چشم‌ ماست‌.

پائولو در جستجوي‌ زهير(مترجم‌ اين‌ كلمه‌ را با ((ز)) نوشته‌ تا خواننده‌ فراموش‌ نكند معناي‌ آن‌ با ظاهر فارسي‌ تفاوت‌ عمده‌اي‌ دارد.)  با موانعي‌ روبه‌رو مي‌شود كه‌ همه‌ به‌ رشد روح‌ او كمك‌ مي‌كند. در اين‌ مسير مرتب‌ به‌ نقد خود مي‌پردازد و تلاشهاي‌ استر پيش‌ از رفتن‌ براي‌ اصلاح‌ وضعيت‌ رابه‌ ياد مي‌آورد. چيزهايي‌ مي‌آموزد كه‌ پيشتر مي‌دانست‌ اما به‌ آنها عمل‌ نمي‌كرده‌ است‌.

متاسفانه‌ آدمها هميشه‌ تا وقتي‌ چيزي‌ را دارند قدرش‌ را نمي‌دانند.

 _ اي‌ كاش‌ پيش‌ از رفتنم‌ براي‌ تو زهير مي‌شدم‌. اي‌ كاش‌ وقتي‌ به‌ خانه‌ مي‌آمدي‌ براي‌ شنيدين‌ اخباري‌ كه‌ چندين‌ بار شنيده‌ بودي‌ حرفم‌ را قطع‌ نمي‌كردي‌. اي‌ كاش‌ وقتي‌ براي‌ سخن‌ گفتن‌ و جايي‌ براي‌ ماندن‌ گذاشته‌ بودي‌. اي‌ كاش‌... 

پینوشت ۱:متن بالا رو  از جایی گرفتمش خیلی دوسش داشتم واسه همین اینجا گذاشتمش

پینوشت ۲: تصمیم گرفتم دیگه برای کامنتهایی که گذاشته میشه دونه به دونه جواب ندم اگه مورد خاصی توشون بود که لازم به جواب بود جواب می نویسم 

نوشته شده در شنبه 17 اردیبهشت1390ساعت 22:43 توسط ستاره|

داریم نزدیک عید ۱۳۹۰ میشیم تا امروز هیچ حسی از عید تو من نبود ولی امروز این حس اومد تو من .دلم برای بهار و رنگ و بوش و افتابش تنگ شده...

از اونجاییکه می دونم خیلیهاتون از ۵ شنبه میرین مسافرت من به پیشوازعید رفتم   سال جدید رو با همه قلبم  بهتون تبریک می گم.امیدوارم دلهاتون به قشنگی و سبزی بهار باشه و امسال براتون اتفاقای خوب و خوش آب و رنگی بیفته

این شعر و عکسم که خودم خیلی دوسشون دارم تقدیم به همه شما عزیزان:

بازکن پنجره را

که نسیم

مگر از سینه

گسترده دشت

برساند به لب تشنه ما

بوی بهار

 

نوشته شده در سه شنبه 24 اسفند1389ساعت 13:56 توسط ستاره|

چه زود یکسال شد .۲۴ بهمن ۸۸ شروع به نوشتن این وبلاگ کردم .موقعی که شروع کردم به نوشتن فکر کنم یک غروب یا شبی بود که داشتم برا مصاحبه می خوندم و دلم گرفته بود.تو این یکسال خیلی چیزا یاد گرفتم و خیلییی بزرگتر شدم .شاید باورتون نشه بعضی شبها با خودم فکر می کنم که کجا بودم و به کجا رسیدم .چقدر از لحاظ روحی بزرگتر و آرومترررر شدم و چقدرررر هیجانات درونم کمتر شده  و چقدررر بیشتر خودم رو پیدا کردم و از این بابت خدا رو شاکرم.

خوشحالم که با یوگا و مدیتیشن آشنا شدم چون واقعا داره بهم کمک می کنه که شاید بزرگترین واقعه زندگیم بعد قبولی مصاحبه بود همینطور از ارتباط با آدمها  اینها رو (این تیکه پایین رو که برداشتی هست از کتاب رازهایی درباره زندگی باربارا دی انجلیس گرفتم چون مصداق زیادی در زندگی من داشت )  نه به طور کامل بلکه تا حد زیادی یاد گرفتم ولی دلم می خواد بیشتر پیشرفت کنم

از انسانهای کندذهن و کم هوش صبر و بردباری رو یاد گرفتم

از انسانهای عصبی آرامش رو یاد گرفتم

انسانهای تحقیرگر عزت نفس رو بهم یاد دادن

انسانهای بی احساس و بی اعتنا  عشق بی قید و شرط رو یادم دادن

انسانهای دورو صداقت بیشتر رو بهم یاد دادن

انسانهای لجباز انعطاف پذیری بیشتر رو بهم یاد دادن

انسانهای ترسو شهامت بیشتر رو بهم یاد دادن

یاد گرفتم کمتر قضاوت کنم و هر انسانی رو همون طور که هست بپذیرم  ولی سعی نکنم همه مدل آدمی رو تو یک رابطه نزدیک تحمل کنم و اینکه واقعا دارم تلاش می کنم تا هم تو زندگیم و هم از لحاظ روحی آدم موفقی و بزرگتری باشم  همیشه تو جامعه و حتی تو برنامه های تلویزیونی انسانهای موفق با روح بزرگ قلب منو به لرزش در میارن دلم می خواد اونجوری باشم.

و در انتها خدایا می دونی که بعضی شبها دچار نگرانی و استرس می شم از اینکه مبادا به اونچه که می خوام تو مسیری که دارم میرم نرسم  و دچار شک و تردید میشم ولی تنهام نذار و بهم کمک کن . خدایا لطفا به هر کس به اندازه قلبش بده و بذار همه موفق و خوشحال باشن هر کسی که داره برای خوب بودن و موفق شدن و بهتر زندگی کردن تلاش می کنه بهش کمک کن.

نوشته شده در یکشنبه 24 بهمن1389ساعت 0:0 توسط ستاره|

برای وبلاگم ایمیل گذاشتم برای دوستانی که دوست داشتن بیشتر در ارتباط باشیم ,ولی بهم حق بدین که انتخاب کننده باشم برای جواب دادنها و هم اینکه خیلی دوست ندارم قاطی دنیای مجازی بشم تانسبت به آدمها مطمئن نباشم پس لطفا به حسابهای دیگه نذارید (رک و راست گفتم)...

kelopatra1360@yahoo.com

شاد باشید

نوشته شده در سه شنبه 5 بهمن1389ساعت 12:41 توسط ستاره

این مدت برای اپلای دانشگاه تلاش می کردم .یک قسمت از وجود من بسیارررر هنریه و خوب یک قسمتم فنی .پس معماری بهترین رشته هست.شاید کسانی که وبلاگ منو دنبال می کنن دیدن که من از چند تا رشته مختلف اسم بردم ولی انگار همه اش ته دلم راضی نمیشد...واقعا به نظرم رشته ای که آدم بخونه که روحش ارضا شه خیلیییی مهمه البته در همه موارد زندگی اینجوریه ...

به هر حال برای مک گیل و دانشگاه مونترال خواستم اپلای کنم .مک گیل انقدرررر قشنگ جواب داد و کمک کرد که برام عجیب بود وحتی خانم ادمینستریشن بهم گفت به من زنگ بزن تا بیشتر کمکت کنم.بهش زنگ زدم  بهم اولین جمله ای که گفت این بود تا حالا برای کسی اینقدر وقت نذاشتم ایمیلها و سوالاشو جواب بدم درک می کنم که می خوای رشته ات رو عوض کنی و این کار بزرگیه من کمکت می کنم و به همه سوالام  مهربانانه و با گرمی جواب داد و من یک عالمه ازش تشکر کردم.باید یک پورتفولیو درست کنم و ایلتس آکادمیک ۶.۵بگیرم و البته چون بیشتر از ۵ سال از فارغ التحصیلیم می گذره باید درسهای ریاضی عمومی و شیمی و اینا رو دوباره تو دانشگاهی مثل کونکوردیا  بگذرونم اونم با نمرات خیلیییی خوب که یک سال طول میکشه و بعد برای مک گیل اپلای کنم و دانشگاه مونترال ولی گفتن نمی خواد درسهای اولیه رو چون یک لیسانس داری بگذرونی و پورتفولیو هم چون رشته قبلیت معماری نبود نمی خواد درست کنی و وقتی من ایمیل زدم که تعجب می کنم چیزی نمی خواین خانم ادمینیستریشنشون احساس کردم اینو با جیغ تو ایمیلش برام نوشت که من واضح حرف زدم و نمی خواد اینا رو و دیگه هم جواب ایمیلت رو نمیدم ولی خوب من باید از ایران یک TFI یا TEF بگیرم وگرنه باید امتحان زبان دانشگاه رو بدم...در کل چون نمی تونم به ادمیشن امسال برسم و پیش زمینه ها رم ندارم و همینطور ممکنه با این وضع مدیکالها به ویزا نرسم بپس رای ۲۰۱۲ خودم رو آماده می کنم.والبته تا اینجا با تحقیقات من فقط این دوتا دانشگاه این رشته رو دارن و از کالجها خبری ندارم

حالا دارم از یکی از دوستان که معماری خونده کمک می خوام که منو با ساخت پورتفولیو برای معماری آشنا کنه و بهم یاد بده چه جوری باید این کارو انجام بدم ...

واما دوست دارم شماها هم نظر بدین چون نظراتی که می خونم برام مفیدن و ازشون استفاده می کنم.شما یک رشته ای خوندین و دوسش ندارین ولی می تونین تغییر گرایش بدین به شیمی که خوب اونم چون معدل لیسانستون کمه  باید به عنوان ایندیپندت درس بخونین بدون وام و بعد سوییچ کنین برا مستر یا از اول برای لیسانس اپلای کنین و بازار کار خوبی هم داره ولی ته قلبتون یک چیز دیگه می خواد که سختی های راهش شاید خیلیییی بیشتره و  اصلا یک تغییره بزرگه ولی دوسش دارین چی کار می کنین...لطفا کسانی که این کارو کردن یا کسایی رو می شناسن که مشابه این کارو کردن نظر بدن مخصوصا دوستان مونترالی خوشحال میشم از نظراتتون استفاده کنم

نمی خوام این گیجی تو انتخاب رشته ام رو با خودم ببرم اونور لااقل از اینجا بدونم چی می خوام بخونم و کارای اولیه اش رو بکنم و باقی کاراشو اونور انجام بدم...

و خدایا  به همه دوستام و عزیزانم و به هر کی که داره برای زندگی بهتر تلاش می کنه کمک کن و کمکم کم به اونچه که می خوام برسم و تو تصمیماتی می گیرم موفق باشم...دلم می خواد بقیه عمرم رو با آرامش و عشق درونی در راهی که بهش علاقه مندم زندگی کنم.

نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت 23:29 توسط ستاره|

یک چیز کوچولو بهتون بگم...چون تقریبا دارم هر ۲-۳ روز با دوستام تو مونترال با oovoo حرف می زنم از ریز کاراشون خبر دارم اینام رو از زبون اونا می گم

اکیپ دوستهای من که  از مهر رفتن مونترال همه شون خوش و خرم دارن زندگیشون رو می کنن .اینها هم دختر بودن و هم پسر.واقعا سریع کارای دانشگاهشون رو انجام دادن درسته یک وقتایی کوچولو دچار یک دوگانگیهایی و دلتنگیهایی شدن ولی در کل همشون بسیار راضی و خوشحالن.سریع دوست پیدا کردن  و مهمونی میرن و ....حتی یکی از بچه ها که زودتر رفته بود امتحانهای انجمن مهندسی رو پاس کرد و خوب الان دیگه می خواد بیفته دنبال کار.یکی دیگه از دوستام که پارسال رفته بود چند ماهه یش ازدواج کردو....فکرم نکنین این بچه ها یک گونی پول با خودشون برده بودن نه بابا پولشونم محدود بود واقعا. ولی بسیار همه اشون شخصیتهای شکل گرفته و قوی ای داشتن و می دونستن دارن چی کار می کنن و کجا میرن و ادمای سخت کوشی هم بودن...همشون میگن اولش سخته یک ذره قر و قاطی ولی بعد راحت و خوشحال و راضی هستی ولی همه تاکید دارن هدفمند بیاین.

پس دوستان هر کی رفته نتونسته بمونه یا رفته ناله می نویسه یا به هر حال سعی می کنه ایراد بگیره و بار منفی بهتون بده یک سرچی در شخصیت و درونش بکنین ... و البته اینکه روح یک آدم بطلبه که می خواد بهتر و راحت تر زندگی کنه و قدرت هماهنگی بالا و سریع با محیط داشته باشه و هم اینکه مطالبات آدمها از زندگی متفاوته. والبته تو مهاجرت به نظرم چون ادم تنهاست انگار ادم رو با خودش مواجه می کنه خیلی ها طاقت اینو ندارن ببینن کین و ضعفهاشون رو درستش کنن و جا می زنن ولی بعضی ها یا از قبل سعی کردن مشکلاتشون رو حل کنن و یا تو اونجا باهاش مواجه شدن و البته وایسادن و دارن حلش می کنن و  مهم اینه که هممون درست شیم و بهتر بتونیم زندگی کنیم...هر روز بیشتر و بیشتر رو خودتون کار کنین

انشاله که هممون موفق میشیم و به امید روزهای بهترو شنیدن خبرهای بهتر و شاد تر از همدیگر و همینطور رسیدن مدیکالهای زودتررررررر

نوشته شده در یکشنبه 26 دی1389ساعت 11:38 توسط ستاره|

من خوبم با درون آرومتر و بسیار صبورترو شادتر. خودمم این روزها از خودم تعجب می کنمکه چقدررر آرومتر شدم

دوباره خوندن فرانسه رو شروع کردم و یک معلم نسبتا خوب جدید اومده اینجا که با اون دارم می خونم و راضیم.کلاس انگلیسی ادامه داره.با دو تا از همکلاسیهای زبانم بسیارررر دوست شدم و با هم استخر و یوگا و گاهی تنیس می ریم جالبه که ادمهایی رو می بینی که اول فکر می کنی چقدررر باهم فرق دارین و اصلا نمیتونین بهم نزدیک شین ولی انقدر باهم دوست میشین و از دوستی باهاشون احساس آرامش می کنی که خودتم تعجب می کنی .اصلا کلاس انگلیسی واقعا جدا از درس خوبی که می گیریم به خاطر دوستای خوبم واقعاااااااا بهم لذت میده. به هممون تو راه رفت و آمد واقعا خوش می گذرهکلاس یوگامو عوض کردم رفتم یک کلاس بهتر با متد قویتر و کاملا اصولی و از این بابت بسیارررر خوشحالم

از پدر و مادرم بسیار ممنونم که واقعا هی پول صرف کلاسای من می کنند و من فعلا فقط یک موجود مصرف کننده هستم

. و اینکه برای همتون آرزوی خوب و قشنگ و درون شاد و آروم می کنم

پیوست ۱:این پست رو برای دوستای خوبی نوشتم که سراغ می گیرن چرا دیر به دیر آپ می کنم.همه چی معمولی و عادی می گذره و چیز خاصی نیست که بنویسم و البته سرم شلوغه درسهاست واسه همین کم مینویسم. می دونم از لطفتتونه که سراغ می گیرید ولی واقعا چیزی نیست که بنویسم 

پیوست ۲:برای داداش کوچیکم که کار جدیدی رو شروع کرده و براش بسیار اشتیاق داره با همه قلبم آرزوی موفقیت می کنم.همیشه حتی یک مغازه ای رو تو خیابون می بینم تازه وا شده تا ۲ ماه که از بغلش رد میشم میگم خدا کنه کارش بگیره.باورتون نمیشه وقتی بعد چند ماه می بینم بال و پرش گرفته و توش شلوغه انقدررر تو قلبم خوشحال میشم که نگوووو 

پیوست ۳:تا حالا دیدین یک چیزی رو هی بخواین تو خودتون بکشین اما نشه و تا وقتی میرین بکشیدش دوباره یک جرقه روشنش می کنه.دلم نسبت به یک قضیه ای اینطوریه چرا نمی دونم.منطقی غیر منطقی هر جوره نمی تونم حلش کنم.همیشه دعا می کنم خدایا هر چی خیره پیش بیاد.فعلا  در سکوت همینطور به انتظار نشستم برای انتظارم دعا کنید که خیر باشه.دلم بابتش واقعاااا یک جوریه 

نوشته شده در سه شنبه 14 دی1389ساعت 23:51 توسط ستاره|

امروز ۲۶ آذر و تولد منه.

احساس می کنم از لحاظ روحی خیلیییی بزرگ شدم .تازه احساس بزرگ شدن می کنم.واقعا احساس تولد دوباره می کنم.

ودعا می کنم امسال سال خیلییییییییییییییییییییییییی خوب و قشنگی برام باشه و هی پشت هم اتفاقهای خوب بیفته.

یک شعرم برا خودم بخونم:تولد تولد تولدم مبارک /مبارک مبارک تولدم مبارک

برم شمعها رو فوت کنم که ۱۰۰ سال با خوشی و شادی زنده باشم

دل همتون خوش و لبتون خندون

نوشته شده در جمعه 26 آذر1389ساعت 0:44 توسط ستاره|


آخرين مطالب
» شروع 91
» نوروز 91
» از چی بنویسم
» ارسال مدارک و ...
» آپ دیت
» ماه دوم کاری /کنار میایم
» تصمیماتی در رابطه با کار
» فشار کار
» اولین ماه کاری
» همه چی آرومه

Design By : Pichak